Raha PEN  رها پن

 

Register | Sign In | Password Forgotten? | Site Map | RSS | Tell a Friend | About Us| Contact Us | Home

 

 

نام نویسی | ورود برای انتشار | بازیابی کلمه ی عبور  | نقشه ی سايت | آر. اس. اس | رها پن را به دوستان خود معرفی کنيد;


Do you wish to join RAHA’s independent writers’ home?

آیا می خواهید به رها پن خانه ی نویسندگان آزاد بپیوندید؟


 

پذيرش سايت > فارسی > نقد ادبی > راوی باغ های از دست رفته

راوی باغ های از دست رفته

نقدی بر، دروازه هاي بسته ي تقويم / گزينه شعرها ، آصف باختري

پنج شنبه 1 ژانويه 2004, بوسيله ى جواد فاضل



Send this page to your friends
این صفحه را به دوستانتان بفرستید
;
;

هنوز با حنجره همه ققنوسان در اين صحاري

آواز مي كارد بيابانگرد

هنوز يك باغستان سيب سرخ

در آستين دارد بيابانگرد

هراژ ( كار ) در حيطه ي ادبيات روايي ، هنگامي مي تواند صفت ( هنري بودن ) را يدك كشد كه ( خلق ) شده باشد . بدين ترتيب به واسطه ي عاملي مهم كه آن را ( خلاقيت ) مي ناميم ، اثر هنري به يك رخداد ( خود قانون ) بدل مي شود . كار هنرمند ، ارائه واقعيت هاي جامعه يا تسلي دردهاي هر چند دهشتناك آن نيست ، چه در اين صورت ، اثر روايت گر به كليت مي رسد و شيئي در اثر « ارائه شدني » مي شود

در اين صورت ،‌متن در سازش با شيئي ارائه شدني به تصرف واقعيت مي پردازد و بدين ترتيب ، ( زيبايي شناسي اثر هنري ) تنها به ( زيبايي شناسي شيئي زيبا ) محدود خواهد شد

اين مقوله به ويژه در ادبيات به شدت روايي مدرن بارز مي شود و هنر بهاي سنگيني را به خاطر اسارت در تجربه هاي ( ارتباطي - واقعي ) پرداخته است

خطا سير روايت - با تأكيد بر خطي بودن روايت - تسلي بخش وحشتي فراگير مي شود و گفتمان اثر و ذهن مخاطب در چنين اثري ارائه گر ( قانون كلي ) براي تسكين - « دردهاي مشترك » - مي شود و جايگاه خلاقيت را اشغال مي كند

اخوان روايت گر - تاريخي بر باد رفته - مي شود ، شاملو - درد مشترك - نوع بشر را روايت مي كند و واصف - راوي باغ هاي از دست رفته - مي شود . در اين راستا به نمونه هاي زير توجه كنيد

(ما / فاتحان شهرهاي رفته بر باديم / با صدايي ناتوانتر زانكه بيرون آيد از سينه / راويان قصه هاي رفته از ياديم ( اخوان

(من درد مشترك ام / مرا فرياد كن ( شاملو

(شهرزاد قصه گوي شرق / هيچ يادت هست / نيمروزاني كه سيب سرخ باغستان مشرق را / دستي از آن سوي مغرب چيد ( واصف

در خلق اثر هنري بايد براي راه يابي به افق هاي تازه اي از هستي ( متخصص ) شد . اما چنين تخصصي ( تكنيك ) نيست تا بتوان آنرا از طرق آكادميك يا تئوريك تجربه كرد

اثر روايت گر آن گاه كه با (تاريخ ) تطابق يابد ، و به هر نحوي به انبوهي از تجربه هاي تئوريك از يك قطعه ي تاريخي بدل شود با روح هنر رويارو مي شود

چنين اثري ، هر چند ممكن است به خاطر همين ( تطابق با تاريخ ) تلعيد شود يا منزوي گردد، ولي بلافاصله با تغيير خط مشي آن دوره ي تاريخي ، در بازار كتاب و سياست فرهنگي چايگزين مي شود و خود به عنوان - ديكتاتوري فرهنگي - هنر را تهديد مي كند

در اين صورت ، قوانين زيبايي شناسانه ي اثر كه توسط جو سياسي - فرهنگي جامعه تعريف مي شود به شكلي ارتجاعي به - نو آوري هاي هنري - حمله ور مي شود و از هنر يا هنرمند هوادار وضع موجود يا مخالف با وضعيت پيشين حمايت مي كند

هنر ( تطبيقي با تاريخ ) فرهنگستاني مي شود .

واصف, واصف قطعه اي از تاريخ افغانستان است ، با ارائه ي تصويري شاعرانه از واقعيت تاريخي آن قطعه و مادام كه اين قطعه ي تاريخي تغيير كند ، رسميت مي يابد و مخاطبان بي شمار پيدا مي كند

اثر « واصف » اكنون كه قطعه اي نو از تاريخ افغانستان به وقوع پيوسته ، رسميت مي يابد و ابتذال هنر همان جايي رخ مي دهد كه ارزيابي اثر هنري براساس بازدهي اش صورت گيرد

و البته چنين اثري تاريخ مصرف اش تا هنگامي است كه نيازهاي اين قطعه ي تاريخي را بر آورده سازد . به نمونه هاي زير از واصف در اين راستا توجه كنيد

الف ) چه ره آوردي ما را بايسته تر بود / ما گوسپندان گمشده در مرتع كاغذين تاريخ را / ما چشم در راهان تبسم سبز تقويم را /…

ب ) او با دهان خونين ترين ترانه ها / بر لبان پيمان بوسه زده ات / نه پيمان با ريشه ي اين سال هاي روسپي / كه پيمان با قصيده ي قرن عصمت خاك /… / و شاعرآن / تير خلاص را بر شقيقه ي تاريخ / خواهد كاشت

ج ) اي راويان نسل گند آور / خنياگران پار/ تاريخ خود بر سنگ بنوشتند و ماندند / اما دريغا / خنياگران روزگار آتش و آوار/ تاريخ خود بر آب بنوشتند و رفتند

?نسان در هنر نقشي اساسي دارد و اين غير قابل انكار است . اما نه انسان تعريف شده بر اساس ماركسيست ، نه انسان ضجر كشيده ي افغانستان و نه انسان چارچوب شده در غرب.

?وباره بر اين نكته تأكيد مي كنم كه كار هنرمند - خلق - است ، و در برخورد با انسان ، آنگاه كه هنرمند گونه هاي جديدي از هستي را آزمايش كند ، به شيوه ي تازه اي از انسان مي رسد

انساني كه مي تواند - جهاني - باشد ، نه ايراني و نه غربي . و تنها در اين صورت و با چنين نگرشي ، مي توان اثري جهاني خلق كرد .

به عنوان مثال مي توان به - زن - به عنوان پرسوناژي كه سال هاست در پي احقاق انسانيت خويش است ، توجه كرد . زن ، در ذهنيتي راستين خواهان آزمايش راستين انسان بودن است ، نه غربي يا شرقي بودن

در اين راستا ديگر نمي توان چيزي به نام ( مليت ) يا ( قوميت ) را در اثر هنري مطرح ساخت

« واصف » داستان ضجر كشيده ي افغان را تعريف مي كند ، كه پي گير انسانيت ملي - افغاني خويش است تا مليت و كشورش را دوباره بسازد

الف ) نياي من / زخم باستاني خويش را / با نوشداروي انتقام خواهد شست

ب ) و اين دشت ، دشت سترون كه اقليم ابريشمين سحرگاه پندارها بود روزي / دگر بار / شكوهنده از نخل هاي سرافراز و مغرور گردد

ج ) بالا بلند بانوي بغداد باورهاي پرندين ! / چون اين هزار و يك شب خونين / در چار سوي انبوه / از شهر پنج ضلعي آزادي / ميوه هاي گنديده ي درختستان دارها باشند / آيا تو در واژه ي ديگري حلول خواهي كرد ؟

اشاره شد كه در - گفتمان - اثر و ذهن مخاطب ، آن گاه كه روايت ، خطي باشد ، ارائه گر - قانون كلي - در متن مي شود . - روايت گفتاري - نيز داراي ساختاري افقي است . واژه ها رازهاي روايت را يك به يك بر ملا مي سازند و آن گاه كه گفتار ، در تداوم زنجيروارش آنچه را پنهان ساخته آشكار مي سازد ، جاي هيچ پرسشي را براي طرف مقابل گفتگو فراهم نمي كند . در متن نيز ، آنگاه كه هر سطر در تسلسل واژه ها ، مكمل سطرهاي پيشين براي ايجاد روايتي خطي مي شود ، همين اتفاق رخ مي دهد . هر سطر توضيحي كامل و كافي ( در حيطه ي متن ) براي سطرهاي پيش از خود مي دهد و متن پس از اولين خوانش مصرف شده است . چنين متني را بايد يك - « گفتار مكتوب » - ناميد و نه يك - « نوشتار »- گفتاري كه مخاطبش را منفعل مي سازد و نقاط تأثر پذيراو و عواطفش را نشانه مي رود ، و در اين صورت اين « شاعر شنيدني است » و نه خواندني

به شعر «و آفتاب نمي ميرد » توجه كنيد

...و سايه گفت به باد / چه روي داد كه شهر / بلند قامت بالنده / ستبر بازوي توفنده / كه هر گذرگاهش / رگي ز پيكر هستي بود

اولين چيزي كه رخ مي نمايد همان - گفتگو - است . « سايه » روايتي را براي « باد» مي گويد ، روايتي از شهري كه پس از آن « توضيحش » مي دهد : چه روي داد كه شهر بلند قامت بالنده ستبر بازوي توفنده كه هر گذرگاهش رگي ز پيكر هستي بود … تا اينجا راوي در - گفتار - شهر را و مشخصات شهر را توضيح داده و پس از آن نيز هر سطر مكمل همين توضيحات مي شد .هراز چند گاهي ، عواطف مخاطبش را نشانه مي رود : گرسنگان بيابان را / ببين چگونه به تصوير نان فريفته اند

و در پايان جاي هر پرسشي را با طرح دو پرسش از مخاطب مي گيرد : برو بپرس مگر راه ديگري هم است ؟ / برو بپرس در اين راه رهسپاري است ؟ /

آنجا كه خودش بلافاصله جواب اين پرسش ها را مي دهد : و سايه گفت به همزاد خويش آري است

و پيش از آن راه جنگل سبز اميد را نشان داده است : و دست كوچك هر سبزه / ترا به جنگل سبز اميد مي خوانند

با اينكه بيشتر اشعار « واصف » پانوشت تاريخي در كابل را دارند ، اما تأثير شديد زباني و ساختاري اين اشعار از زبان و ساختار « اخوان » غير قابل انكار است . گويي شاعري هراتي به خراسان پيوسته است

آنجا كه واصف مي گويد

اي گروه دوست يا دشمن / دور يا نزديك / هان مپنداريد / كان درخت سالخورد امروز / سخت بي برگ است

اخوان سروده است

اي گروهي برگ چركين تارچركين پود / يادگار خشكسالي هاي گرد آلود / هيچ باراني شما را شست نتواند

نمونه هاي زيادي از اين دست را مي توان در اشعار واصف يافت .

5. ?ما آنجا كه ادبيات ، حتا در سرزمين مادري اش ، متفاوت باشد ، تبعيد مي شود .

ادبيات متفاوت ، تبليغ نمي شود ، رسانه اي نمي شود و كمتر مخاطب مي يابد و حتا در ناحيه اي كه در تضاد با زبان اتوماتيك و سنت ايستاي جامعه باشد ، سركوب و تهديد مي شود

در شعرواصف ، « تبعيد » واژه اي است كه بر آن تأكيد مي شود، نه ازآن لحاظ كه اين قلم اشاره كرده است . واصف عنوان شعرش را « ستاره تبعيد » انتخاب كرده يا در جايي مي گويد

اي روح سبز شكفتن / مصلوب جاودانه / در ژرفناي واژه ي تبعيد … و اين همان شكل ( خود- تبعيد ) انساني است كه مهاجرت كرده است .

اكنون كه مردم افغانستان فرصت يافته اند فرهنگ گسست يافته و از هم پاشيده ي خود را باز يابند ، مسئوليت سنگيني بر دوش نويسندگان و هنرمندان آن كشور قرار دارد

شعر« واصف » ممكن است در افغانستان به واسطه ي وضعيت تاريخي جديد متبلور شود و به شدت مخاطب يابد و حتا از جانب نوشاعران تقليد شود ، اما به عنوان يك - حركت - در ادبيات از جانب منتقدان ادبي نمي تواند مطرح شود . « واصف » هر چند ممكن است تا مرحله ي يك شاعر ملي عنوان شود ، اما تأثير او از شعر پارسي و مهاجرت زبان و ساختار ادبياتش - به شكلي كاملاً صوري - به ادبيات دهه ي چهل ايران ، به وجود نگاهي كه به عناصر بومي و واژه هاي محلي دارد ، فرايند ـ مفعول شده گي ـ را در شعر افغانستان به شدت دامن مي زند و مخاطبي كه در افغانستان به چنين گويش عادت كرده باشد ، ادبيات نوآور و متفاوت را به تبعيد مي فرستد

پذيرش سايت > فارسی > نقد ادبی > راوی باغ های از دست رفته


Share this page  

Balatarin, BackFlip, BackFlip, BackFlip, del.icio.us, Bibsonomy, BlinkList, BlogMarks, CiteUlike, Digg, Diigo, DZone, Fark, FeedMeLinks, Furl (alt.), Google, Jots, Linkagogo, LinkRoll, Lycos, ma.gnolia, Markabboo, Netscape, Netvouz, Newsvine, NowPublic, PlugIM, reddit, Rojo, Scuttle, Simpy, SiteJot, Smarking, Spurl, Squidoo, Taggly, tagtooga, Wink, Wists

پاسخ به اين مقاله

[an error occurred while processing the directive]
[an error occurred while processing the directive] [an error occurred while processing the directive]

Kabul Press

www.kabulpress.org

www.frogbooks.net

www.ipplans.com

[an error occurred while processing the directive]

 

Register | Sign In | Password Forgotten? | Site Map | RSS | Tell a Friend | About Us| Contact Us | Home

نام نویسی | ورود برای انتشار | بازیابی کلمه ی عبور  | نقشه ی سايت | آر. اس. اس | رها پن را به دوستان خود معرفی کنيد;


Copyright© RAHA- World Independent Writers' Home 2000-2010/ Authors

کليه ی حقوق محفوظ و متعلق به رها پن خانه ی نویسندگان آزاد و نویسندگان می باشد

 

Website hosted and designed by IP Plans