Raha PEN  رها پن

 

Register | Sign In | Password Forgotten? | Site Map | RSS | Tell a Friend | About Us| Contact Us | Home

 

 

نام نویسی | ورود برای انتشار | بازیابی کلمه ی عبور  | نقشه ی سايت | آر. اس. اس | رها پن را به دوستان خود معرفی کنيد;


Do you wish to join RAHA’s independent writers’ home?

آیا می خواهید به رها پن خانه ی نویسندگان آزاد بپیوندید؟


 

پذيرش سايت > فارسی > گفت و گو > زندگی نقاش معاصر

زندگی نقاش معاصر

سه شنبه 5 اكتبر 2004, بوسيله ى علی اکبر صادقی



Send this page to your friends
این صفحه را به دوستانتان بفرستید
;
;

اين اولين باري است كه اينگونه از زندگي خود مي گويم . من متولد 1316 تهران هستم ، دوران ابتدايي را در مدرسه اي نزديك قلهك بودم ، دو سه سالي در دبيرستان فردوسي بودم و سال 1337 وارد دانشكده ي هنرهاي زيبا شدم ، من شايد از 5 سالگي شروع به نقاشي كرده باشم و هميشه با يك فرم عاشقانه به نقاشي نگاه مي كردم .

البته زمان ما هيچگونه منابع و كتاب يا چيزي كه مورد مطالعه جدي باشد ، وجود نداشت ، شايد مجموعه كتاب هاي من از پنج شش جلد تجاوز نمي كرد ، چند تا مجله تايم و مجله هاي ديگر بود . دوران نوجواني ام مطالعه زياد مي كردم ، داستان هاي عاميانه زياد مي خواندم ، مثلاً حسين كرد شبستري ، امير ارسلان ، نزديك منزلمان لوازم التحرير فروشي بود كه شبي يك قران كتاب اجاره مي داد ، خب يك قران هم پولي بود ، آنجا وسايل نقاشي هم داشتند كه برايم بسيار تماشايي بودند. من وقتي فرنگ مي روم بيشتر از همه چيز مغازه هايي كه لوازم هنري دارند مرا به خودشان جلب مي كنند . بعد از مدتي رفتم و شاگرد آن مغازه شدم ، مغازه را آب و جارو مي كردم ، اين مغازه چهار خانه با خانه ي ما بيشتر فاصله نداشت كه بيشتر صبح ها آنجا مي رفتم . با همين مسائل نقاشي بود كه من سال هفتم مردود شدم ، يعني تا ششم ابتدايي وضعم بد نبود . بچه ي درسخواني بودم ، سال هفتم نمره ي نقاشي من 20 بود ، ولي درس هاي ديگرم اصلاً خوب نبودند ، كلاس نهم هم من رد شدم . و اين هم دليلش نقاشي بود ، شيمي 2 گرفتم ، فيزيك 1 …

در دبيرستان سالني بود كه نمايشنامه اجرا مي كردند ، من دكور اين كارها را درست مي كردم بعد از مدتي شروع به گريم كردم ، خودم هم گاهي نقش هاي كوچكي مي گرفتم و بازي مي كردم . همان سال قبلي كه من رد شدم ، توي سالن دو طرف دو نقاشي گذاشته بودم من معلم زباني داشتم كه از تابلو تعريف مي كرد و مي گفت كي اين تابلو ها را آورده است ؟ گفتند: صادقي . گفت ؛ چرا دروغ مي گوييد ، بعد من را صدا كرد وگفت مي تواني براي من توي بشقاب نقاشي كني ؟ من اين كار را برايش انجام دادم و يك بيست توماني به من داد . خب بيست تومان برايم خيلي بود . من بيست تومان را قبول نكردم ، اما آدم خشني بود و ترسيدم ، ولي لاي همان بسته كه برايش آورده بودم گذاشتم ، بعد كه ديده بود آمد و يك سيلي توي گوشم خواباند ، و بيست توماني را به من داد ، بعدها هم يك كار برايم سفارش داد . من حالا مي فهمم كه واقعاً به فكرم بود و مي دانست كه من واقعاً نقاش مي شوم . تابستان همان سال بود كه خيلي سعي كردم آبرنگ ياد بگيرم ، خودم رنگ درست مي كردم ، هميشه آرزوي يك جعبه آبرنگ داشتم ، خب پدرم يك كارمند متوسط بود من تند تند سرما مي خوردم ، پدرم گفته بود كه اگر بيايي تا لوزه ات را عمل كنند برايت مي خرم ، يادم مي آيد وقتي مرا عمل كردند و صاحب جعبه آبرنگ شدم شب ها زير سرم مي گذاشتم و مي خوابيدم ، در خانواده ي ما هم كسي به كار هنري مخصوصاً نقاشي نمي پرداخت . همسايه اي داشتم كه با واسطه ي او به مغازه ي برادرش رفتم و آنجا شروع به كار كردم .پدرم خيلي با نقاشي مخالف بود و مي گفت بايد دكتر يا مهندس شوي ، مثل همه ي آرزوهايي كه پدر و مادرها دارند ، من الان سه پسر دارم كه نقاشي كار مي كنند، عروسم هم همينطور ، پسر دومم دانشجوي رشته ي گرافيك است . پسر سومم هم كه 13 ساله است مي خواهد نقاش يا كاريكاتوريست شود ، من هم مي گويم نقاش خوبي شوند خيلي بهتر از جراح بد است .

از وقتي كه با آتليه ديگري شروع به كار كردم و دو سه ماه ديگر آنجا بودم خرج خودم را در مي آوردم ، من واقعاً خيلي زياد كاري كردم ، به قول آقاي كيارستمي اگر نقاشي هايت را از ميدان شوش و پل تجريش رديف كني حتماً به هم مي رسند ، همان سال ها بود كه اكثر معلم هايم حس كرده بودند كه استعدادي دارم و واقعاً در قبول شدنم كمك زياد كردند . همان سال ها بود كه فكر كردم بايد دانشكده هنرهاي زيبا بروم ، كه هم در رشته نقاشي و هم باستانشناسي شركت كردم . از قلهك تقريباً فقط من بودم كه دانشكده قبول شدم ، از آن كارهاي قبلي ام چند تا تابلو نگه داشته ام ، نگه داري همان جعبه آبرنگم مرا به نگه داشتن وسايلم عادت داد ، يادم مي آيد آن وقت دوستي داشتم كه از خانواده ي ثروتمندي بودند و براي اينكه جعبه ي آبرنگ خشك شده ي مادرش را به من بدهد برايش لانه ي سگي ساختم .

من شش خواهر دارم كه اصلاً كاري به كارم نداشتند ، مادرم مانند مريم مقدس برايمان زحمت مي كشيد . و پدرم بعداً كه موفقيتم را ديده بود با من موافق شده بود ، آن زمان نقاش موفقي هم وجود نداشت كه الگويي باشد تا پدرم ابتدا با ديدن آن راضي شود ، چيزي كه واضح است اينكه راه زور به جايي نمي رسد ، بچه ها را بايد تشويق كرد ، من سعي كرده ام براي بچه هايم امكانات فرهنگي خوبي را فراهم كنم . 12 سال دانشكده را طول دادم ، خيلي پركار بودم ، 32 سالگي سربازي رفتم و 29 سالگي ازدواج كردم ، كانون كودكان همان موقع بود كه پيشنهاد نقاشي كتابي را داد ، پس از انجام آن كار يك فيلم به نام هفت شهر ساختم ، من اصلاً سينما نمي دانستم . مثل يك آدمي بودم كه از روستا يك دفعه وسط پاريس گذاشته شده باشد ، از نظر سينمايي كار بسيار ضعيفي بود ، دومين كارم به نام گل باران را هم ساختم كه آنچه از سينما مي خاستم دريافت كردم كه جوايز زيادي گرفت ، مهر 1375 هم در پاريس مروري بر فيلم هايم مي باشد كه در واقع بزرگداشتي است و كارهاي نقاشي ام نيز به نمايش گذاشته مي شود .

پذيرش سايت > فارسی > گفت و گو > زندگی نقاش معاصر


Share this page  

Balatarin, BackFlip, BackFlip, BackFlip, del.icio.us, Bibsonomy, BlinkList, BlogMarks, CiteUlike, Digg, Diigo, DZone, Fark, FeedMeLinks, Furl (alt.), Google, Jots, Linkagogo, LinkRoll, Lycos, ma.gnolia, Markabboo, Netscape, Netvouz, Newsvine, NowPublic, PlugIM, reddit, Rojo, Scuttle, Simpy, SiteJot, Smarking, Spurl, Squidoo, Taggly, tagtooga, Wink, Wists

پاسخ به اين مقاله

Kabul Press

www.kabulpress.org

www.frogbooks.net

www.ipplans.com

 

Register | Sign In | Password Forgotten? | Site Map | RSS | Tell a Friend | About Us| Contact Us | Home

نام نویسی | ورود برای انتشار | بازیابی کلمه ی عبور  | نقشه ی سايت | آر. اس. اس | رها پن را به دوستان خود معرفی کنيد;


Copyright© RAHA- World Independent Writers' Home 2000-2010/ Authors

کليه ی حقوق محفوظ و متعلق به رها پن خانه ی نویسندگان آزاد و نویسندگان می باشد

 

Website hosted and designed by IP Plans