Dari (Farsi)& Pashto

Raha PEN: Home

      Raha PEN: World Independent Writers' Home            English                 Dari/ Farsi


پذيرش سايت > کارگاه ادبيات پيشرو > کابوس

کابوس

جمعه 15 ژوئن 2007, بوسيله ى Zaki Fazel


شب های زمستان با این درازی دیگر برایم دلگیر کننده شده است.امشب هم دراز است هم سرد و هم تاریک.شب از نصف گذشته است ولی خوابم نمی آید، نمیدانم چه کار کنم ؟ وقتی بیرون ازاتاق می روم، همه جا را تاریک میبینم. هیچ چیز دیده نمی شود.فکر میکنم که در سیاه چال تاریک هستم. دوباره بطرف اتاقم روان میشوم.

این شب هم مانند همان شبی است که خواب به چشمانم نمی آمد. آن شب هم تا دیر ها خوابم نبرد.بالاخره به خواب رفتم.ای کاش خوابم نمی برد. در خواب دیدم که خوابم نمی آید. کوشش برای خواب بردن به جایی نرسید.حیران مانده بودم که این شب را چطور در بستر خواب بگذرانم؟

من که از طفلی به عکاسی علاقه داشتم و بیشتر اوقات خود را صرف عکس گیری می کردم. از همه چیز عکس گرفته بودم صرف از زندگی عکس نگرفته بودم، تصمیم گرفتم که این شب را وقف اینکار کنم و از زندگی انسان عکس برداری کنم.ازهر طیف مردم عکس برداری کردم، قاب می کردم و می شکستم. اول از خود شروع کردم و عکس خود را گرفتم و قاب کردم. باز با خود گفتم که،چه تنهاستم و تنها یی را نمی خواهم در چوکات بگذارم. چون تنها یی را برای خود خوش ندارم آن عکس را شکستم.بار دیگر عکس دو عاشق را گرفتم،دو عاشق دست در گردن یکدیگر انداخته بودندو با هم در حال راز و نیاز بودند.عکس آنها را قاب کردم. با خود گفتم: این زمان عشق بازی نیست.حال مردم تا کره ی مریخ رفته اند و اینها عشق بازی می کنند،مثل آدم های کلاسیک نباید فکر کرد. عكس آنها را نيز شكستم.

طفلی يتيم را عکس برداشتم. اشک در چشمان اش جاری بود. تو ته نان خا نگی را که کسی برایش داده بود یک چک زده بود و بطرف اش می دید.آب بینی اش تا نزدیکی لب ها یش به رنگ سبز دیده می شد. پیراهن و تنبان ژنده با لکه های بسیارچرک و پاهایی لچ اش مرا بیشتر متاثر ساخت.چشم های میشی اش را غم و اندوه بی پدری و بی مادری پوشانیده بود. رو به روی تصویر یک زن و مردی نشسته بود و به حسرت بطرف آن ها می دید. وقتی به چهره ای یتیم دقیق شدم احساس ترس کردم. قاپ عکس یتیم را شکستم و گفتم:نه نه ، این یتیم شاید روزی بزرگ شود و شخصی شروری بار بیاید،زیرا تربیت پدر و مادر ندیده است.اما در آن وقت نمی دانستم که تربیت دیده ها شرور تر اند و همین تربیت دیده ها ست که باعث شدند این طفل یتیم شود و به این روز بیفتد.

عکس روسپی ای را گرفتم و قاب کردم.زن روسپی با چهره ای آرایش کرده و موهای سیاه اش بسیار زیبا معلوم می شد.ولی در عقب آرایش معلوم میشد که رنگ اش زرد است و نمی دانستم که رنگ زرد او را چگونه تعبیر کنم.در لب های گلابی اش لبخند بود ولی لبخند اش هم تلخ بود، شاید از زندگی خود رنج می برد. بهر حال عکس زیبای بود. فکر کردم کار او مخفی است، نباید از او عکس داشته باشیم. باز گفتم اگر عکس او را نگه دارم و به همه نشان بدهم تا دیگران او را دیده خجالت بکشند. گفتم این کار درستی نیست، دیگران کار های نارواتر از او را می کنند، ولی خجالت را نمی شناسند. عکس روسپی را هم شکستم. کاش آنرا نمی شکستم و به دیگران نشان میدادم، تا اگرپند نمی گرفتند حد اقل رنجی را که هر روسپی در پشت چهره ای خندان شان ظاهر می سازند، با چشم خود بتوانند ببینند.

بلاخره به این نتیجه رسیدم، عکسی بگیرم تا همه از دیدن آن خوش شوند و آنرا بپسندند. و آن عکسی از یک قهرمان بود. به این فکر که مردم از آن عکس خوششان خواهد آمد و از آن چیز های زیاد خواهند آموخت، بخصوص قهرمانی ، چیزی که مردم ما به آن بسیار ضرورت دارند. عکس را گرفتم و قاب زدم. خواستم که قاب عکس را به دیوار نصب کنم که یکباره همه عکس های را که شکسته بودم زنده شدند و چهار طرف ام را گرفتند. تصاویر که زنده شده بودند با خشم پیش می آمدند و به من نزدیکتر می شدند و من بیشتر احساس ترس می کردم. در حالی که هیجان زده شده بودم و هم ترسیده بودم از آنها پرسیدم: از من چه می خواهید؟ هیچ کس چیزی نگفت. چهره ها هر قدر نزدیکتر می شدند، خشمگین تر می شدند. بطرف عکس قهرمان که در دستم بود خیره شدم و از او طلب کمک نمودم. اما قهرمان یک لبخند زد و با غرور به طرف ام دید و دیگربه من اعتنائی نکرد. لبخند او مرا بیاد لبخند روسپی انداخت. چقدر لبخند ها تفاوت دارند. در آن حالت پی بردم که لبخند قهرمان چه معنا داشت و لبخند روسپی چه معنا داشت؟ اشک یتیم را در چشم هایش دیدم و لبخند قهرمان را دیدم. گفتم این قهرمان به خاطر همین مردم جنگیده و قهرمان شده، پس چرا او می خندد و مردم می گریند. در یک لحظه ذهنم مرا به گذشته های دور و کارهای که اتفاق افتیده بود، برد تا این راز لبخندها و گریه ها را پیدا کند و بلاخره پیدا کرد، چیزی را که نمی دانستم.

قاب عکس قهرمان را شکستاندم و عکس را پاره پاره کردم. همه تصاویریکه حالا زنده شده بودند، به من بیشتر و بیشتر نزدیک شدند. چهره ها در حال تاریک شدن بودند و آهسته آهسته به سیاهی تبد یل می شدند. همه جا را سیاهی گرفته بود. کسی را نمی دیدم. نفس ام تنگ شده بود. ناگهان زیر پایم خالی شد و من در میان هاله ای از تاریکی سقوط کردم. دور و برم را سیاهی گرفته بود. در میان سیاهی دست و پا می زدم. همه آن تصاویر که دورا دور مرا گرفته بودند، دیگر چهره های شان معلوم نمی شد. من دست و پا می زدم تا پایم به مانعی بر خورد کند. در حالیکه در میان تاریکی به طرف پائین می رفتم ، چیغ می زدم. یکبار بطرف پائین پای خود نگریستم، دیدم به فاصله بسیار دور یک نقطه کوچک روشنی معلوم می شود و هر چه پائین می روم، نقطه روشنی بزرگتر می شود تا بلاخره به روشنائی رسیدم.

از ترس چشم خود را بستم تا مرگ ام را در حال سقوط شاهد نباشم ولی یک مرتبه احساس کردم که در جائی نرم هستم. آهسته گوشه ای چشم ام را باز کردم، دیدم که هوا روشن شده بود ودانه دانه برف می بارید و زمین را سفید کرده بود. چند زاغ سیاه بالای دیوار حویلی نشسته بودند و قاغ قاغ می کردند و آمدن برف را جشن می گرفتند.

پاسخ به اين مقاله

Copyright© RAHA- World Independent Writers' Home 2000-2008/ Authors