او در اين آسمان مسافر خورشيد است . مسافرت مي كند
از آن روستايي كه متولد شد در آن ، و به من تأكيد كرد اخبار ولادتم را به
هيچ كس بازنگو : همانا من به دنيا آمدم در بين دست هاي روزي باراني در
تابستان ، در روستا ، در خانه اي تنها ، آنجا مكاني بي مكان بود كه وقتي
هجران آغاز شد ، ايستادم و به راحتي در اطراف روستا تأمل كردم .
آن ولادت پدرانم بود در روزي كه هرگز نيست ، هرگز
زماني نيست ، هرگز تاريخي نيست ، تاريخ ، كتابي منظم نيست ، بلكه صورتي از
طبيعت است ، اما طبيعت دومي كه مي گويد : او در اين فصل به دنيا آمد كه
وجود ندارد ، در اين ماه كه وجود ندارد . در اين سال كه اصلاً وجود ندارد ؛
اما تو و اين گسترش براي جبران اين حدود : روز ولادتت يا معتدل بود يا
طوفاني بود يا حوادث شديد .
انسان در روستاي ما به دنيا آمد ، مانند تولد گياهان
، يا اسب و همانا تولد او با باران بود ، بارعد بود ، با آزادي ، با برف
بود .
2
ترك كرد روستا را ، مسافرت كرد . اين سخن را از يكي
از آن ها شنيدم ، خيالم به جايي بعيد در تصور مكاني كه او از آنجا گذر مي
كرد ، مي رفت ، با گريه اي همزمان ، باشادي همزمان و رقت و عاشقانه ي مدام
.
مناجات در غبار ، درگذشته ؛ حالا كلمات تمثال چه چيزي
هستند ؟ آيا مي توان شعر فراموشي را به اين زمان معنا كرد ؟
دايم در امواج بود ؛ آيا حاضر مي شود اين معني در اين
زمان قرار بگيرد ؟
همانا معنا موج است .
آيا سرگذشت سفر خارج شدن از جسدي است كه مي گفتيم ؟
3
چه كسي اين را خواهد نوشت ؟ اين مسافر بي پرواي كلمات
كيست ؟ كيست كه مي خواهد كودكي اش را رها كند ، رها كند در غبار ، وقتي
متولد مي شود ؟ عابران شاد قبل از حضور غايب مي شوند ، حضورشان در آينده ي
گذشته است ، آنها مجهولان در مجهولند ، آنها شادند ، سفر مي كنند و نيستند
، آنها در نفس خود سفر مي كنند ، در جايي محدود ، جايي كه يقيني وجود ندارد
.
4
... در صداي اشياء ، در عمق ، در خواب ، در آرامش ،
تجزيه ي جسدت رنگين كمان ابدي مي شود و سرود مي خواند با موسيقي ابتدايي
تنها انسان ؛ در فضا .