توماس استرنس اليوت
ترجمه : هومن عزيزي
من با چشمهاي خود سيبيل اهل كومي را ديدم كه در يك بطريِ
آويخته زنداني بود و بچه ها با تمسخر از او مي پرسيدند: « سيبيل چه آرزويي
داري ؟ » و او جواب داد : « مرگ »
براي عزرا پاوند ، هنرمند برتر
تدفين
آوريل زورگوترين ماه
از زمين مرده ياسها را مي روياند
آرزوها و خاطرات را با هم مي آميزد
ريشه هاي راكد را به هيجان مي آورد با
باران بهاري
زمستان ما را گرم نگه مي داشت
زمين را با برفي فراموشكار مي پوشاند
كمي زندگي را به ساقه هاي خشك مي
خوراند
تابستان غافلگيرمان كرد
از درياي اشتارنبرگ آمد با قطره هاي
درشت باران
ما لابلاي نهالستان پناه گرفتيم
در هواي آفتابي رفتيم تا هوفگارتن قهوه
خورديم و ساعتي گپ زديم
: « اصلأ ، من روس نيستم ، از ليتواني
اومدم ، آلماني اصيل »
وقتي كه بچه بودم پيش آرچدوك
پسر دايي ام زندگي ميكردم
مرا سوار سورتمه مي كرد و بيرون مي برد
مي ترسيدم
در گوشم مي گفت : ماري !
ماري ! محكم بشين و سرازير مي شديم
كوهستان آنجا احساس مي كني كه آزادي
...
اين
ريشه هاي چيست كه چنگ انداخته ؟
شاخه هاي چيست ؟ كه در اين زباله داني
سنگي ميرويد
پسر انسان !
نمي تواني بگويي حدس بزني
تو فقط كپه مجسمه هاي شكسته را مي
شناسي
در عبور خورشيد
درخت خشك سايه ندارد
جيرجيرك راحتت نمي گذارد
در اين سنگ هاي خشك صداي آبي نيست
زير اين صخره سرخ سايه هست
( بيا زير اين سنگ قرمز )
من نشانت مي دهم چيزي را كه با سايه ات
- كه صبح پشت سرت راه مي رود و عصر
براي ديدنت بلند مي شود -
فرق مي كند
ترس را در مشتي خاك نشانت مي دهم
باد ملايم مي آد
از طرف زادگا
بچه ايرلندي تو
منتظري تا كجا ؟
اولين بار يه سال پيش بهم سنبل دادي
حالا دختر سنبل صدام ميكنن
اما وقتي كه دير وقت از باغ گل مي
اومديم
وقتي كه بازوات پر بود و موهات خيس
نتونستم حرفي بزنم حتي با چشم
هيچي نمي دونستم
خيره به قلب نور به سكوت
درياي بزرگ چه خاليست
مادام سوساتريس فالگير مشهور سرماي بدي
خورده بود
با اين حال با يك دست ورق شرير
معروف به دانا ترين زن اروپا
گفت : اين كارت توست
ملوان مغروق فينيقي !
( اين مرواريدا چشماش بودن ، ببين )
اينجا ! بلادونا
بانوي صخره ها و مكان ها
اينجا مرديست با سه تكه چوب
و اين چرخ است
اين تاجر يك چشم است
و اين ورق كه سفيد است چيزيست روي دوشش
كه اجازه ندارم ببينم
اعدامي را پيدا نمي كنم
از غرق شدن بترس
مي بينم
كه مردم روي دايره اي راه مي روند
ممنون اگه خانمِ كيتون عزيز رو ديدين
بهش بگين جدول طالع رو
خودم براش مي آرم اين روزا بايد احتياط
كرد
شهر خيالي زير مه قهوه اي صبح زمستان
جمعيت جاري روي پل لندن
فكر نكرده بودم به اين همه مرگ ناتمام
بخار آه از دهانها همه خيره به زمين به
پيش پا
از تپه گذشتند و به خيابان كينگ
ويليام سرلزير شدند
آنجا كه ناقوس سنت ماري دولناث
ساعتها را مي شمرد
صداي مرده آخرين ضربه ساعت 9
آشنايي را ديدم جلويش را گرفتم
گفتم : « استنسون
هر دو با يه كشتي از مايلي گذشتيم
جنازه ايكه پارسال تو باغچهَ ت كاشتي
جوونه زده ؟ امسال شكوفه مي ده ؟
يا سرماي ناگهاني رختخوابشو بهم ريخته
؟
راستي ! سگو از اون جا دور كن
دوست آدماس ممكنه با ناخوناش نبش قبرش
كنه
رياكار ! نيمه من ! برادرم !
ورق بزنيد
صفحه ي
1
2
3
4