مژگان
اميرى
2-
واژه در
ماهيت بيرونى خود از تعدادى واج تشكيل شده است كه بر اساس قراردادهاى زبانى
دربين انسان ها به شكل خاصى نوشته و تلفظ مى شود وقابليت ديده شدن را براى
خود به دست مى آورد . اين شكل حتا زمانى كه در حدود تلفظ يك واژه خود را
قرار مى دهيم نيز شكل مى گيرد ، يك انسان بى سواد كه از امكان نوشتن و
خواندن كلمه بى بهره است با شبيه سازى و يافتن واژه در ميان تصويرهاى
اطرافش به راحتى حضور يك كلمه را از كلمه ى ديگر جدا كرده و آن را از ميان
اشكال ديگر پيدا مى كند . اين به شكلى يعنى نوشتن يا ننوشتن واژه چيزى از
ماهيت بيرونى او نمى كاهد و يا به آن اضافه نمى كند ، ذهن ساده يا لايه
اوليه ى آن در حركت پايدار خود و دريافت و تغيير دادن تصويرها از جهان
بيرون به جهان درون همواره فعال است ، و براى يافتن واژه بيشتر از آنكه
نياز به نوشتن واژه داشته باشد آن را مى بيند ، لمس مى كند و حضورش را
كاملاً درك مى كند تا خود را به نقطه ى يكى شدن با تصوير برساند، اينجاست
كه ذهن در حوزه تكرار يا تجربه يك كلمه قرار مى گيرد و تصويرها دائم براى
او به شكل هاى تعريف شده و كشف شده ديده مى شوند. در يك انسان بومى دايره
تصويرها از دايره ى واژگان بيشتر است او بيشتر مى بيند و تجربه مى كند
وكمتر واژه را به زبان مى آورد و يا مى نويسد و حتا نوشته هاى او محدود به
چند جمله مى شود كه براى او گويا و در برگيرنده تمام مفهوم آن تصوير است
و براى ديگرى كه از آن شكل يافتن واژه در خود و در جهان يكى شده با او
بيگانه است شايد مجموعه جمله هايى ناقص و گنگ باشد كه نياز به تعريف و
توضيح دارد تا آن را به فرايند درك برساند .اين به زاويه ديد ما نسبت به
واژه و زبان در شكل كلى آن برمى گردد. براى يك انسان بومى واژه يك موجود
جاندار است كه او بايد با او زندگى كند و اين حس زنده بودن آن قدر در او
يكى شده است كه چطور توضيح دادن هم براى او غير ممكن است و غير لازم ،
مانند آن كه بخواهد حضور و گرما و روشنايى آفتاب يا واقعيت رود را در بودن
ثابت كند.واژه نيز براى او همان حضور زنده اى است كه نياز به اثبات ندارد
بلكه او زنده است چون زنده است و وجود دارد.
اما در يك
انسان متمدن كه از زاويه ديد بيرونى به هستى نگاه مى كند و سعى در كشف آن
دارد واژه ابزارى است كه او براى اين ارتباط لازم دارد ابزارى كه كشف كرده
است و آن را ساخته و در حال تكميل كردن آن است تا بتواند در فرايندهاى كلى
تر و پيچيده تر از حضور آن استفاده كند . انسان متمدن ،انسانى كه در فاصله
قابل قبولى از هستى و ذات آن نشسته است و مى خواهد بيشترين ارتباط را با آن
بيابد . اين برخورد دو ديد متفاوت را در حضور واژه به وجود مى آورد يكى
بودن واژه است در خود فرد و حضور واژه كه فى نفسه وجود دارد و ديگرى رسيدن
به فرايند حضور كلمه در خود و اختراع واژه در رساندن خود به ارتباط با محيط
پيرامون خود ، يافتن تصويرهايى كه بتواند قابليت درك و لمس شدن را داشته
باشند.
اگر واژه را پديده اى ساخته شده بدانيم ناگزير به ديد بيرونى بايد تا حدودى
تن دهيم يعنى جايى كه ما در حوزه بيرون از هستى بنشينيم و خود را در كنار
ديگر عناصر پيدا كنيم . و اگر واژه را موجوديتى زنده بدانيم كه فى نفسه
حضور دارد و هست ناگزير بايد دامنه بودن خود را در تعريف شايد متفاوتى از
آنچه تا كنون فرض مى كرده ايم پيدا كنيم .
اين تعريف قابليت چند لايه
بودن را به واژه مى دهد .واژه را اگر كوچكترين ساخت زبان به شكل مستقل
بدانيم اين قاعده حضور در بطن هستى را با حوزه ى يكپارچه زبان به وجود مى
آورد ، زبان در شكل كلى يعنى بافت يكدست و يكپارچه اى كه داراى هويت مستقل
و زنده است ، حركت در ذات هستى و حركت در ذات خود به صرف حركت و پويشى كه
هر واژه در ذات خود دارد . مجموعه ى هماهنگ واج ها كه داراى تصوير هستند و
به راحتى در فرايند عمل و عكس العمل شركت مى كنند .
واژه را از دايره بزرگ زبان
كه انتخاب كنيم و به بررسى آن دست بزنيم تا ببينيم چه دامنه تعريف هايى را
مى تواند در مورد خود بگستراند بيراه نرفته ايم چرا كه هر دو( هم واژه و هم
زبان ) به حوزه مشخصى پا مى گذارند و با هم يكى هستند با ابعاد متفاوت تر.
واژه را نمى توان در حوزه ى
بيرونى آن جا كه در ساخت و شناخت ساخت و تغييرها بررسى مى شود و در حوزه
درونى و دايره تاثير گذارى آن جا كه بلافاصله بعد از نوشتن يا به زبان آمدن
پوسته مى تركاند وانرژى خود را رها مى كند و به شكل ديگر خود تبديل مى شود
، جدا از هم مطالعه كرد. شناخت زبان و حدود شكل پذيرى آن را نمى توان از
ماهيت ذات آن و فرايند درونى لايه هاى پنهان جدا كرد . تغيير زبان از فرم
بيرونى و حركت سريع او به درون با جدا شدن از پوسته ظاهرى و شكل و به ذهن
وارد شدن با نزديك شدن به ذات و جوهر خاص خود ، تاثير گذارى و تاثير پذيرى
سريع او در ذهن و ورود طيف وسيع انرژى رها شده از او در بستر و سطح هاى
مختلف ذهن شخص اول و حضور در ذهن مخاطب آنقدر سريع اتفاق مى افتد كه
غالباً انسان در شكل روزمره استفاده از زبان و مجموعه واژگان خود متوجه اين
فرايند عمل و عكس العمل واژه نمى شود و اين كه مدام اين مسير جذب و دفع
انرژى و تغيير فرم و ساحت واژه را متوجه نمى شود . با قبول اين نكته كه هر
واژه مى تواند در حوزه هاى متفاوت و سطوح مختلفى فعال شود و دامنه تاثير
گذارى و تاثيرپذيرى خاصى را در لايه هاى زبان و ذهن باز كند مى توانيم به
ماهيت زبان در ادبيات و حوزه و حضور زبان و واژه در آن از ديد خاص ترى نگاه
كنيم .
مواد اصلى كه ادبيات را مى
سازد ذهن و واژه است و آن چه اين دو را به خوبى مى تواند در كنار هم به يك
كيفيت خالص از ذات نوشتن برساند چگونگى به كار بردن آن ها، درك ماهيت فردى
هر كدام و بالا بردن سطح واژه از يك ديد ابتدايى و جدا كردن آن از بستر
زمان به كار گيرى است .
واژه بايد بتواند در بيرون
از زمان تقويمى ، خود را به ذات و كنش پنهان زمان برساند. اين اتفاق و
نزديك شدن به هسته و جوهر در سه دسته ظاهراً جدا از هم رخ مى دهد . ذهن
نويسنده ، زبان و مجموعه واژگان انتخابى او و زمان تقويمى نوشته ، اما اگر
به ماهيت يكپارچه و يكدست هستى و تبديل شدن تصاوير از يكى به ديگرى با حفظ
هويت فردى آن ها دقت كنيم اين سه دسته چيزى جز يك راه رسانا نيست راهى كه
مى تواند جريان هاى فيزيكى و متافيزيكى را از خود به خوبى عبور دهد و در
كنشى فعال حضور يابد. در اين حوزه از گفتن درباره ى ابتذال كلام در نوشته
هايى كه ظاهراً رويكرد ادبى دارند و نه تنها در حدود يك متن ساده ادبى
نيستند بلكه در دايره ابتذال و زوال كلمه و فهم قرار دارند ، پرهيز مى كنيم
با اين پيش فرض كه گفتن درباره ادبيات منظور گفتن درباره ذات و هسته
پديدآورنده است و اين از سطحى بودن و يا در لايه هاى ابتدايى و عامه پسند
خود را جدا مى كند .
هركسى كه مى تواند انشاهاى
خوبى بنويسد و با قدرت تخيل در يك ذهن حادثه پرداز تنش دار از مجموعه
ارتباط هاى ساده و روزمره ى زندگى انسان به نوشتن يك داستان و شعر بپردازد
، نويسنده يا شاعر نيست و كارى در حوزه ادبيات انجام نداده است ، منظور از
حوزه حضور واژه و انسان در كنار هم و يا در هم منظور آفرينش كلام و انديشه
و تعريف غنى شده از هستى و زمان است در حدود چيزى به نام ادبيات ، جايى كه
انسان ارتباط خود را با تماميت خواهى ذات خود در هستى مى جويد و مى نويسد
تا اين ارتباط شكل بگيرد .
چه چيزى در كلام حافظ و يا
خيام وجود دارد كه با گذشت قرن ها هنوز حضور پر دامنه خود را گسترده تر مى
كنند؟ در نمايش نامه هاى شكسپير واژه به كدام درك بودن از خود مى رسد كه در
كنار واقعيت انسان در هر زمانى كه باشد خود را قرار مى دهد؟ و
…
خيلى هاى ديگر ، چه اتفاقى در كدام سطح از واژه و ذهن و زمان روى مى دهد كه
يك واژه از ساحتى اوليه خود را به ذات بودن در لايه ها و بسترهاى خاص از يك
رويكرد جريان متافيزيكى از زبان ، زمان ، و ذهن قرار مى دهد ؟
بى شك آن چه نمى توان نديده
گرفت حضورنويسنده است ، واژه ها هستند و همه با يك تصوير ساده و كاملاً
ابتدايى براى رساندن مفهوم خود به همه ، آنچه او را در اولين حركت از سطح
اول جدا مى كند و به حدود بزرگترى مى كشد فرآيند ذهن نويسنده است كه به يكى
شدن با ماهيت درونى خود و هستى و حدود تعريف از بودن رسيده است قبل از
انتخاب واژه اين فرايند در نويسنده بايد كامل شده باشد ، آوردن واژه در
واقع به تصوير كشيدن ماهيت متافيزيكى يك ذهن است در گذر از زمان و البته نه
زمان تقويم ، بلكه زمان خالص .
آنجا كه
بارها مى توان تمام اين رها شدن هاى حس و انديشه را در يك ظرف ريخت و به
ماهيت اصلى آن ها رسيد. اين جاست كه واژه خود را به زمان تقويم تحميل مى
كند و آنچه در هسته ى او اتفاق مى افتد اين است كه بلافاصله وقتى در حوزه
گسترده ترى از حضور قرار مى گيرد در بافت بازى زبانى شركت مى كند و شكل
كامل خود را در بازى شركت مى دهد . نوشتن آوردن تمام اين بازى است بر كاغذ
. جايى كه واژه را ناگزير به تصوير تبديل بايد كرد تا ديده شود و اين اتفاق
جدا شدن از سطح تصوير و رساندن خود به ذات حركت دوباره در حضور فعال با
خواندن و يا شنيدن در ذهن شخص دوم شكل مى گيرد و در واقع به تعداد خواننده
و شنوندگان يك اثر از يك نويسنده اين فرايند بارها و بارها اتفاق مى افتد و
به شكل هاى مختلف به تاثيرگذارى در ذهن مخاطبان دست مى زند .اين قابليت
بزرگ را يك متن ساده و پيش پا افتاده نمى تواند داشته باشد چرا كه با يك
ذهن مبتدى نمى توان به دايره خاص متافيزيكى زبان رسيد . اين چطور رسيدن و
يكى شدن چيزى است كه بايد در ذات نويسنده پوسته بتركاند و انرژى خود را رها
كند .
و اما
ادبيات معاصر ما با طيف وسيع شاعر و نويسنده در كدام سطح آفرينش ادبى
ايستاده است ؟
اگر
بگويم ما سال هاست كار خاصى را به انجام نرسانده ايم جز دور زدن ماهيت
تصوير و فكرهايى كه ديگر نخ نما شده اند ، حرف بيراهى نزده ام ، نه اين كه
اين سال ها كارى به چاپ نرسيده باشد ، موضوع اين است كه نوشتن نياز به
آفرينش و آفرينش گر دارد كسى كه بتواند با قدرت زبان را در اختيار بگيرد و
از ظرف زمان و مكان بيرون بياورد و از او در امكان هاى بزرگ تر استفاده كند
، ما بايد به اين باور برسيم كه براى گفتن از زبان و دايره حضور خود در
هستى بهره بگيريم گفتن از رويكردهاى اجتماعى آن هم به زبان ساده و پر تكرار
با واژگان پر طمطراق و يا تصويرهاى سخت و دست نيافتنى سنگريزه تراشى است در
حدود تصويرهاى يك ذهنيت مبتدى و دچار اشتباه شده از ماهيت خود به عنوان يك
نويسنده.
اين ديد
را ما بايد بتوانيم در پيكر زبان ادبيات فارسى قرار دهيم كه به ماهيت ژرف و
پنهان ذهن خود برسيم و ذات و جوهر واژه را حس كنيم و از بستر زمان ثبتى خود
را بيرون بكشيم تا بتوانيم به زبان از منظر بالاترى نگاه كنيم . جايى كه
زبان نياز دارد تا اگر ما تصوير خاص ترى را از او مى خواهيم در اختيارمان
قرار دهد ، بتواند به تصوير بكشد و به آفرينش تن دهد.
ادبيات معاصر ما به يك
ادبيات خطى تبديل شده است ، مجموعه كلام و تصويرهايى كه به دنبال هم به راه
مى افتند و دامنه فعاليتشان در لايه هاى ابتدايى تاثيرگذارى متوقف مى شود.
اين نياز به درك ساحت زبان و ذهن و رساندن خود به كنش زنده ى واژه با تغيير
شكل بيرونى كلمه در سطح ديدارى آن به دست نمى آيد. الگوهاى پيش نهادى و خيل
گسترده ى نويسندگان مقلد و در قالب كلام مثلاً براهنى گفتن چيز جديدى را به
وجود نمى آورد. ما بايد به ماهيت درك واژه برسيم. نه به نقاشى آن با مضمون
بدون فعل يا با فعل تبديل شده به چيزى سخت مانند سنگ و يا به تلنگرهاى حسى
ساده و شعارهاى بزرگ خالى در رويكرد اجتماعى از تصوير يك انسان نويسنده
ظاهراً عاصى .
رويايى چند دهه
پيش از واژه حجم استفاده كرد هر چند خودش در شعرهاى بعد خود كمتر در اين
حوزه واژه را به خدمت گرفت اما تلنگر خاص و به جايى بود براى بيرون كشيدن
زبان از سطح به غناى تصوير و بعد دادن به كلام و اگر امروز ما حوزه وسيع
ترى را از حضور واژه به كار بگيريم نه تنها واژه را در بعد سه وجهى حجم
گونگى قرار داده ايم بلكه به آن ماهيت متافيزيكى و رسانايى داده ايم . زبان
رسانا زبان عبور دادن جريان هاست از خود و خود را در محك ساخت قرار دادن از
اين حركت . آنچه ادبيات فارسى نياز دارد نه تقليد و نه شعار و نه دروغ هاى
بزرگ عصيان گرى است و نه رويكردهاى ساده حس از غر زدن و لب ورچيدن عاطفى و
اجتماعى ، بلكه ادبيات سازنده زبان و جهان است آنجا كه انسان به تصويرهاى
واقعى خود برسد و به يكى شدن تن بدهد . اين زبان ديگر ظرف زبانى كلاسيك را
بر نمى تابد و گفتن به اين قالب مرثيه سرايى است بر گورى كه جنازه ا ش قرن
ها پيش فرايند پوسيدن را هم تمام كرده است . ويژگى حافظ و يا يكى از ويژگى
هاى او در شعرش درك زبان و نياز واژه بود در ماهيت ديگرگونه از خودش و به
كارگيرى او در واقعيتى بسيار بزرگ تر كارى كه غزل سرايان بعدى فقط در حدود
شاگردان خوبى در حوزه تكرار و تقليد قلم فرسايى كردند. و در ادبيات معاصر
كه ديگر حتا نمى توان از لقب شاگرد خوب هم استفاده كرد حتا اگر اين غزل و
قصيده و غزل مثنوى به شيوه پست مدرن باشد چرا كه بيشتر از آن كه در حد خود
واژه به راه بيفتد و صاحب تصوير حتا ابتدايى شود خالى است خالى از همه چيز
و طبيعى است در يك تهى نمى توان انتظار رسيدن به فرايند درك رسيد چرا كه
چيزى نويسنده نگذاشته است تا در اين محيط خالى دستت را بگيرى و لمس كنى .
حوزه حضور واژه را ذهن و
قدرت آفرينش نويسنده براى او باز مى كند زبان در اين دامنه مى تواند به
حركت ديگرگونه ى خود تن دهد و خود را از يك لايه به لايه هاى ديگر و زواياى
پنهان بكشاند ، اين فرايند بايد بتواند در ذهن مخاطبان خود بارها پوسته باز
كند و رها شود، جايى كه زبان ، ذهن و زمان در هم تنيده شوند و دائم به
يكديگر بلغزند و به برابرى انرژى خود و در يك جايگاه تصويرى قرار دادن خود
برسند و اين امكان ندارد و نخواهد گرفت مگر در يك ذهن آماده و فعال در يك
كنش مستقيم و هميشگى با هستى .
آن چه يك نوشته
را از سطح ابتدايى به ادبيات نزديك مى كند داشتن ماهيت درنورديدن امكان ها
، فضاها ، زمان ها و تصويرهاست و يكى شدن و به يك تصوير رساندن خود است .
جايى كه قابليت در هم لغزيدن را از يكى به ديگرى بيابند.
اين مى تواند امكانى باشد
براى ادبيات ما و شايد ادبيات در معناى خاص آن تا به جاى بحث بر سر سبك و
يا مكتب و آوردن فرم هاى بى ثبات و ناهماهنگ كه به هيچ جاى پيكر زبان و
ادبيات نمى چسبند از اول خود را و نگاه و ذهن خود را به گونه اى تربيت كنيم
كه پيش از هر كارى توان خود را و زبان خود را محك بزنيم و ببينيم آيا مى
توانيم حضور چيزى را به نام واژه به شكل واقعى و زنده آن درك كنيم و با خود
يكى بدانيم و بعد از آن به حوزه حضور او وارد شويم و ببينيم مى توانيم از
او در قابليت هاى خاص و شايد متفاوت و متضاد بار مفهوم و تصوير بگيريم و يا
قرار است مانند ديگران به دور دايره فرضى آسياب پوسيده شعارها و گزافه گويى
هاى سخت و سفت شده تا ابد به دور زدن ادامه دهيم ، با اين واقعيت كه تقليد
ادبيات نيست و مقلد نويسنده نيست .