بازنگرى ميراث بشرى
جواد مجابى
يكى از پيشنهادهاى پست مدرنيسم،
بازنگرى سنت و گذشته است. من به جاى بازنگرى سنت و گذشته كه نوعى محدوديت و
سوء تفاهم به وجود مى آورد مى گذارم بازنگرى فرهنگ و ارزيابى ميراث بشرى.
در زمينه ى فرهنگ، ما تفاوت هايى با بعضى فرهنگ ها از جمله غرب داريم. يكى
از آن ها تعلق ما به فرهنگ شفاهى است. در ايران رسم بوده كه تاريخ ، سند
مكتوب كمتر به جا گذاشته ايم. فرهنگ شفاهى باعث پيدايى ادبيات شفاهى شده
است. به همين شاهنامه نگاه كنيد بخش اعظم آن در حافظه ى دهقانان و اشراف
بوده و جزيى از آن در خداى نامكها آمده است. فردوسى با استفاده از ادبيات
شفاهى و اندكى آثار مكتوب، شاهنامه را به شعر در مى آورد. همان موقع به
دليل اين نسخه بردارى از كتاب و ميزان باسوادها محدود بوده است . افرادى
شاهنامه را هم چون بسيارى روايات ادبى و غزل ها و دوبيتى ها ، از بركرده و
در مجالس براى مردم مى خوانده اند. قوال ها و راويانى كه ادامه ى گوسان ها
بوده اند. بعد هم نقالان آن را يكسره برگرداندند به اصلش يعنى به ادبيات
شفاهى. دوره ى كوتاهى شاهنامه در محافل خاصى به صورت مكتوب خوانده شده و
بيشتر شفاها روايت شده است. غزل ها و مثنوى ها هم همين حكم را داشته و
بيشتر از طريق ساز و آواز گوش به گوش مى رسيده است. خب حالا ما بايد در
بازنگرى فرهنگ خود اين ويژگى شفاهى بودن را در نظر داشته باشيم .
بايد ديد اين ماجراى شفاهى بودن چه اهميتى دارد ؟
يكيش مشخص شدن جريان خردورزى در ايران و ارتباطش با ادبيات خواص و حكمت
عاميانه است. توضيح مى دهم. در مورد عقلانيت و تفكر در ايران نظرات ضد و
نقيضى وجود دارد. يك نظر افراطى مى گويد كه ما هيچ وقت در اين ملك پايه ى
تفكر و اساس عقلانيت نداشته ايم. ملتى احساساتى و هيجانى بوده ايم. نظر
ديگر باور دارد كه خرد ايرانى را بايد در شعر و اسطوره ى ايران جستجو كرد.
اين نظر مي تواند ما را به گستره ى بزرگترى هدايت كند به كل ميراث فرهنگ
شفاهى مان كه جزيى از آن هم مكتوب شده است.
قصه ها، افسانه ها، اساطير، شعرو نظم، هنر رسمى و غير رسمى ، عرفان،
حكمت عاميانه، آيين ها و آداب و رسوم و مانند آن ها زمينه اى مناسب براى
بازنگرى و گزينش و ارزيابى مجدد است كه با روشى علمى بايد به اين زمينه ى
عظيم كاوش نشده برگرديم و پس از شناخت آن، هر چه را كه به درد كارمان و به
كار امروزمان مى خورد- چه براى محققان، اهل ادبيات و هنر و چه براى اهل نظر
و برنامه ريزان- از اين ميراث فرهنگى كه جزيى از ميراث بشرى است استفاده
كنيم .
من به ادعاى آن ها كه معتقدند ما ملتى ضد عقلانيت و بيشتر شاعر مسلك و
احساساتى هستيم چندان اعتقاد ندارم و در تحقيقاتم به قصد بررسى طنز در
ادبيات ايران ، به اين باور رسيده ام كه خردورزى در متن فرهنگ ايرانى
جريانى مداوم اما پنهان بوده است. البته نه به صورت كتب و رسالات فلسفى كه
در يونان و غرب از طريق آن ها شاهد رشد تفكر و عقلانيت ملل اروپايى هستيم .
بلكه به هيات نوعى جهان بينى و هستى شناسى در ملل آسيايى خاصه هند و ايران
حضور دارد كه لابه لاى متون بازمانده ى اسطوره اى، دينى ، اندرزنامه ها،
ديوان شعرا و قصه هاى مكتوب، متون نظرى عرفان و حكمت ، هنرهاى مينياتور و
معمارى و هنرهاى كاربردى تا اجزاى فرهنگ شفاهى هم چون حكمت عاميانه و عناصر
گوناگون فرهنگ مردم ، سنن و آيين ها ى رمزى ، قصه هاى شفاهى و موسيقى مردمى
جريان دارد . ما كمتر از اين منظر به طريقه اى روشمند و علمى به بررسى جهان
بينى اقوام ايرانى پرداخته ايم تا دريابيم اين مردم و فرزانگان برآمده از
اين فرهنگ چگونه مى انديشيده اند و روابط وجودى بشر با بشر و در گيرى آن
ها با جهان پيرامون و قدرت هاى گوناگون مسلط بر آن و رابطه ى جهان مادى و
ماوراء و معرفت آدم هاى اين جغرافياى متحول نسبت به گيتى چه بوده است ؟
البته كارهاى مقطعى و اتفاقى در زمينه هايى خاص صورت گرفته كه به همان بخش
انتزاعى محدود مانده است و نمايى كلى و مرتبط كه كل نقشه را در چشم انداز
ما پديدار كند در اختيار نداريم. شايد از همين رواست كه اين همه حكم هاى
دلبخواه صادر مى كنيم و فرمايشات بى پايه مى فرماييم. چون براى بعضى ها كلى
گويى كار ساده ترى است كه زحمتى جز استخراج از معادن جهالت در دسترس ندارد.
اما اگر روزى مطالعات مختلف توسط گروه هايى كه صاحب نظر و خردورز و نو
انديش هستند انجام شد آن وقت هر انديشمندى مى تواند درباره ى آن نتايج بحث
كند. حالا فقط حدس مى زنيم كه جريان خردورزى ايرانى را بايد در حوزه هايى
كه محل فعاليت فرهنگ و ادب شفاهى است جستجو كرد، شايد معلوم شود كه آن را
بايد اساساً در جايى ديگر پى گرفت. پاسخ هاى انديشيده و واقع گرا درباره ى
اين كه جنس اين خرد ورزى چيست و ابعادش كدام است، پس از مطالعات گسترده و
جدى معلوم خواهد شد و اكنون جز گمانى شكننده در كار نيست. با توجه به اين
نكته ى مهم كه در طى قرون به خاطر وجود عواملى چند انديشه ورزى در ايران
حالت صريح و آزادانه را از دست داده و به ابهام و ايهام و رمزوارگى گراييده
و با اندكى مسامحه مى توانيم بگوييم كه زير زمينى شده است.
مى توان انگيزه ها و عوامل كلى زيرزمينى شدن انديشه و پنهان شدنش در
ادبيات و حكمت عاميانه را تا حدى برشمرد: مثلاً نوع تفكر دينى كه پيش از
ساسانيان همه چيز از جمله انديشه ورزى را تحت كنترل گرفت. بعدها اعراب به
گونه اى ديگر اين سرپوش را روى عقلانيت نيمه جان نهادند و آن را به لايه
هاى درونى فرهنگ عوام و ادب بيم زده ى خواص پس راندند، مى شود از نوع حكومت
هاى شاهى و سلطه ى قبيله اى ئ ايلياتى ضد مدنيت نام برد. مى توان به رسم
رايج، از استبداد شرقى و نحوه ى توليد و طبقات بهره كش حرف زد، يا مى توان
از نوع فرهنگى درون گرا و رمزى كه صراحت را نمى پسندد و ابهام و ايهام در
آن بنا به شرايط نامطمئن بنيادى شده است نام برد و بسيارى چون و چراهاى
متناقض. فكر مى كنم آن زمان كه در متن اين فرهنگ شفاهى عظيم روند تحقيقات
گسترده ادامه يابد انگيزه ها و علل نيز ضمن پيشرفت تحقيقات آشكار خواهد شد
كه چه بسا انديشه ورزان و محققان صاحب نظر، جمع بستى از نظرات بالا را زير
يك عنوان كلى تر به ما عرضه كنند .
در واقع بسيارى از كارها در هر زمينه زمين مانده از جمله عرصه هاى
گوناگون فرهنگ شفاهى كه مورد بى اعتنايى خواص بوده است. خوشبختانه مدتى است
كه حركتى خودجوش براى بازشناسى ملى با نوعى اعتماد به نفس درما بيدار شده
است كه حالا خودمان را در عرصه ى فرهنگ از هيچ فرهنگ ديگر عقب تر يا جلوتر
نمى بينيم. هويت خود را بيشتر در عرصه هاى فرهنگى مى جوييم. اين روحيه مى
تواند انگيزه اى كارآمد باشد براى بازنگرى ميراث بشرى در فرهنگ ايران به
شرطى كه خيلى چيزها سر زا نرود. برنامه هاى انديشيده ى دولتى هم مى
تواند براى زمينه سازى نه سمت و سو دادن ، در اين عرصه موثر باشد كه البته
با توجه به عملكردهاى هر دو نظام، امرى محال مى نمايد .
خب حالا برگرديم سر ميراث بشرى و آن قسمتش كه ايرانى است و مى تواند
براى هنر و ادب امروز ايران مفيد باشد. من به عنوان يك هنرمند در اين
روزگار- چه قرن پانزده هجرى حساب كنيد، چه هزاره ى سوم، فرقى نمى كند- در
جهانى زندگى و كار مى كنم كه از دو سو فتوحى عظيم براى ما قلم به دست ها و
انديشه ورزان ، حاصل شده است. از يك سو جهان شهر كوچك و تسخير شده ى ما با
بمباران اطلاعات اينترنتى، ديگر هيچ گونه مرز نفوذ ناپذير ممنوع، از نوع
جغرافيايى و فرهنگى نمى شناسد. گشايش ديگر اين كه عاقبت ما، آفرينش گران هر
سوى عالم، هماهنگ با انديشه ورزان و نظريه پردازان امروز ، از اين حكم جزمى
و دست و پاگير ( كه مدرنيته متعارض با سنت است ) عدول كرده ايم و ديگر اين
فرمان قاطع را چندان جدى نمى گيريم كه: گذشته بايد در گذشته مدفون شود و به
كار ادراك بهتر فردا نمى آيد و مدرن تنها حركت به جلو وكشف نيامده ست. حالا
هنرمند كاشف امروزى مى تواند با وجدانى نامعذب به دستاوردهاى تاريخى و
فراتاريخى بشر بنگرد، به صورتى كه گذشته و كلاسيك برايش نه يك تابو بلكه
مواد خامى براى بازنگرش باشد. حالا اين فكر بديهى مى نمايد كه كل گذشته ى
تاريخى بشر ميراثى است كه هر كس مى تواند دوباره با آن كلنجار برود و هر چه
را از هر زمان و مكان اين سياره كه براى آفرينش خود لازم ديد بردارد و بدان
بيانديشد و آن را هر گونه كه لازم مى بيند در كار خود تاثير دهد .
اين كارى است كه بسيارى از مدرنيست ها هم كرده اند، اما پست مدرنيسم بر
صحت اين روش مهر تاييد زده است. مثلاً پيكاسو به عنوان يك مدرنيست ، يك دور
آثار مهم تجسمى جهان را از تصاوير غارها و آثار كلاسيك رم و يونان ،
شاهكارهاى هر دوره از رنسانس تا كارهاى امپرسيونيست ها و بيشتر از همه
فيگورها و ماسك هاى آفريقايى را به شيوه ى خود باز آفريد كه مجموعه ى اين
برداشت هاى آزاد پيكاسو از ميراث هنرى ملل و اعصار مختلف، مضمون كتابى قطور
به نام ،سايه روشن پيكاسو، اثر پيردوشامپرى، شده است . مهم اين است كه
هنرمند خلاق انگ خود را بر موضوع مورد نظر بزند، اگر نگاه و ديد وى نو
باشد، همه چيزى از اين نگاه نو تواند بود. فرقى نمى كند كه سيب جلو پيكاسو
باشد يا ژاكلين يا زين دوچرخه و يا ناهار روى چمن.
هنوز فضايى در تمثيل هاى عطار و سنايى هست كه با خواندنش تخيل شاعر
جوان يا پير از قيد و بند اكنون زدگى، آزاد و پران شود، هنوز متون عرفانى
چون قصص الانبيا و عبهرالعاشقين و الانسان الكامل ، كتب افسانه اى چون
سندباد نامه و هزار و يك شب و سمك عيار و پاره اى وقايع تاريخ هاى مغولى و
تيمورى و صفوى ما جادوى پرجذبه ى خود را از آن سوى قرن ها به سوى قلم ما مى
فرستد و هوش ما را به تفرج باغ هاى سحرآميز دعوت مى كند. اين رجعت به ماقبل
و حاوى كاركرد ارتجاعى نيست، چون امگيزه و آماجش، بازسازى و تقليد گذشته
نيست بلكه هدف از اين بازنگرى، كل مجموعه را در يك نظر شهودى ديدن و از آن
بهره يافتن براى خلاقيتى است كه در اصل و پايان شايد هيچ شباهتى به اثر
الهام دهنده نداشته باشد. اين رفتار ، يعنى در نورديدن مرزهاى كاذبى كه بنا
به تعاريف قراردادى ديروز و امروز و فردا ناميده شده اند، ما را از جعليات
آسان پسند تقسيم بندى زمانى رهايى مى بخشد و مايه ى اشراف خاطر بر ميراث
انسانى مى گردد و حاصل آن احترام به ذهنيت فرا زمان و فرا مكان نوع بشر
آفرينش كار است.
يكى از نمونه هايى كه در اين بحث مى توان در آن دقيق شد ، نوع استفاده
اى است كه غرب از فرهنگ آفريقايى كرده است. حالا اين جزء معلومات عمومى شده
كه چگونه موسيقى آفريقايى به وسيله بردگان سياه به آمريكا آمد و جاز سياهان
كه ريشه در ريتم هاى آفريقايى دات چه طور موسيقى آمريكا سپس اروپا و دنيا
را دگرگون كرد. عين همين كار را اروپا با هنرهاى تجسمى آفريقا كرد و بعد در
سطحى ديگر با نقاشى و كاليگرافى چين و ژاپن انجام داد.
يك محقق آلمانى كتابى به نام ، پريميتويسمو، در زمينه ى هنرهاى تجسمى
قرن بيستم نگاشته است كه از سرقت بى سرو صدا اما بنياد براندازى توسط نوابغ
هنر مدرن آگاهى مان مى دهد . اهل فن از سال ها پيش كما بيش مى دانستند كه
ماسك ها و فيگورهاى آفريقايى مايه ى الهام هنرمندانى چون پيكاسو بوده است .
اما در اين كتاب پژوهشگر با استناد به انواع عكس ها و مدارك و آثار
هنرمندان مشهور چهان از آمريكا و اروپايى قرن بيستم نشان داده است كه فقط
قضيه ى الهام و بازآفرينى ساده اتفاق نيفتاده، بلكه تاراج غنايم و نوعى
ايزگم كردن و تقلب در حرفه نيز در كار بوده است.
مبلغان مذهبى ، بازرگانان، سياحان و بعد مجموعه داران اروپايى كه به
آفريقا مى رفتند، ضمن همكارى با نظاميان و سياستمداران و شركت هاى غاصب كه
به استثمار قاره ى سياه مى پرداختند متوجه اهميت هنرى ماسك ها و مجسمه ها و
اشياى كاربردى قبايل بدوى شدند و هر چه بود و نقل كردنى و خريدنى و دزديدنى
بود از درون دهات و كپرها و عادات سنن قبيله اى جدا كردند و به عنوان اشياى
نوظهور پول ساز وارد بازار مكاره پاريس و ديگر پايتخت هاى اروپايى كردند.
احتمال مى رود كه اين ماسك ها و فيگورها در وطن خودشان ، نه به عنوان
هنرهاى تجسمى بلكه اشيايى لازم براى آداب و سنن خاص چون رقص هاى رزمى و
بزمى و جشن ها و سوگ ها و رسوم آيينى ساخته و پرداخته مى شده است اما در
عين حال به عنوان يك شىء زيبا و آفرينه اى خود بسا و حيرت زا ، نشانه اى از
ذوق سنتى بوده و نگاه شگفتى انگيز آفرييندگانش را به دنياى جادويى انعكاس
مى داده و از همين منظر هم براى نگرندگان و به كاربرندگان اين اشياء مقدس و
جذاب بوده است. سنتى كه در طول قرون از ابداع فردى به آيين جمعى و از
آفرينه اى يكتا به ساختى متكثر رسيده بود.
نخست كسانى چون آپولينر و بروتون و پيكاسو و براك با اين نوع ماسك ها كه در
بازار مكاره ى پاريس فراوان يافت مى شد آشنايى يافتند. پيكاسو با نبوغى كه
داشت زودتر و بهتر از هر كسى دريافت كه نوع زيبايى شناسى غريبى كه در اين
ماسك ها و فيگورها متجلى است در تعارض با زيبايى شناسى اروپايى از رنسانس
به بعد است واين تناسبات و حركات و شكل ها ارزشى يگانه دارد كه جماعت غربى
عموماً از آن بى خبرند و اين زيبايى شناسى جديد مى تواند در برابر زيبايى
شناسى عادت شده ى غربى كه ملهم از يونان و رم و مسيحيت است بايستد و ارزش
هايى داشته باشد. پس با تقليد سپس فراروى از ظاهر اين ماسك ها و فيگورها و
ادغام دو نوع زيبايى شناسى اروپايى و آفريقايى كارى را آغاز كرد كه از ،
خانوم هاى آوينيون ، در اوايل قرن بيستم شروع شد و تا نيمه ى دوم قرن ادامه
يافت. فرق پيكاسو و براك با بسيارى از هنرمندان ديگر كه با اين ماسك ها و
اشياى آفريقايى آشنا شدند اين بود كه پيكاسو و براك از آن آثار الهام
گرفتند و فراتر رفتند و اين زيبايى شناسى غريب و نوظهور براى اروپاييان را
در شيوه ى هنرى خود مستحيل كردند. اما ده ها هنرمند وابسته به سوررئاليسم و
دادائيسم و اكسپرسيونيسم و غيره در كشورهاى اروپايى و آمريكايى و قاره هاى
ديگر يا عيناً آن كارها را كپى كرده و اثر شخصى قلمداد كردند يا با اندكى
كژ و كوژ كردن اندازه ها و شكل ها سبك به ظاهر اختصاصى هنر خود را بر اين
گنجينه هاى به دقت حفاظت شده و پنهان از نظرها بنياد نهادند. در اين سال
هاى اخير، رندانى با مراجعه به آتليه ى هنرمندان و انبار مجموعه داران و
موزه ها به ترتيب دادن نمايشگاهى عظيم توفيق يافتند كه اصل فيگورها و ماسك
هاى آفريقايى يا مدارك تصويرى آن ها در يك طرف قرار داشت و آثار هنرمندان
مشهور قرن بيستم كه بيشترشان عين آن آثار را بى هيچ دخل و تصرف كپى كرده و
به عنوان نتيجه ى نبوغ شخصى خود جا زده بودند در سوى ديگر عرضه شده بود
كهكتاب ياد شده حاصل آن نمايشگاه بود .
بى انصافى است كه آن همه هنرمند تراز اول قرن بيستم را
به تقليد صرف متهم كنيم ، لكن حقيقت اين است كه آن نقاب ها و حجم هاى
آفريقايى داراى چنان قدرت زيباشناختى و ويژگى خلاق بود كه بسيارى از
هنرمندان يك دوره ى پنجاه ساله را به بازنمايى خود مجبور كرده بود. جالب
اين است كه نه موديليانى وبرانكوزى مى گفتند كه آن صورت هاى دراز را عيناً
از ماسك هاى پوزه دراز فلان قبيله گرفته اند و نه منتقدان تن به قضا مى
دادند كه بگويند بخش اعظم هنرهاى تجسمى دوران ساز قرن بيستم ريشه در شكل و
حجم اشياى به سرقت رفته از آفريقا دارد. بگذريم ، غرض امكان استفاده از
قديمى ترين سنت تجسمى دنيا توسط مدرن ترين هنرمندان دنيا بود و نو كردن
نوعى زيباشناسى ناخودآگاه در ملاقات با زيباشناسى نفس گرفته اى كه به مدد
آن موجود نوپديدى از اين تلاقى ، فضاى هنر را فتح مى كند. اين بحث ما را به
مقوله اى ديگر مى رساند كه هيچ واقعيت و حقيقتى در اين سياره كاملاً شناخته
شده و قطعيت يافته نيست آن گونه كه موضوع را تمام شده و بديهى بيانگاريم و
خودپسندانه كنارش بگذاريم. هر واقعيتى بخشى از طيف احتمالات خود را زندگى
كرده است و هنوز تا پايان جهان مجال دارد كه فرصت هاى ديگرى براى نماياندن
ظرفيت هاى خود دست و پا كند .شايد به همين خاطر است كه هر از چندى مدهاى
قديمى پوشاك و رفتارهاى سنتى از ريخت افتاده چهره نو مى كنند و دوباره
سليقه ها را نه با نوستالژى بلكه با ظرفيت هاى تازه آشكاره شان ، تسخير مى
كنند .
چيزى كه مى خواستم بر آن تاكيدى مصرانه داشته باشم
بازنگرى هنرهاى مردمى در ايران است كه در اوايل اين قرن هجرى، بخشى از
فرهنگ بومى را به خاطر نوعى اسنوبيسم يا خودباختگى در برابر مدرنيسم از غرب
آمده از دست نهاديم بى توجه به ارزش هاى هزاران ساله اى كه آن اشياء و
خيالات و تاملات در خود ذخيره داشتند آن ها را بدين بهانه كه دوره شان
گذشته و بى اهميت شده اند از نظر انداختيم. قفل هاى زيبا فلز ريخته هايى كه
در هر گوشه از اين شهرها ساخته مى شد و چون مجسمه سازى از نظر شرعى ممنوع
بود مردم آن حجم انديشى ها و خيالات تجسمى را در فلز ساخته هاى كوچك
كاربردى عينيت بخشيده بودند ، فاقد ارزش تلقى كرديم اما مجسمه سازى چون
تناولى با هوشمندى آن ارزش هاى نهفته را بازشناخت و تنديس هايش را بر پايه
ى آن ها شكل داد و معمارى كارهاي نوآيينش را بر كرد و كار آن اشياى ظاهراً
عاميانه بنا نهاد ، يا شاملو با نگاهى ژرف تر به زبان تمثيل ها و ساخته هاى
فولكلوريك توانست به زبانى كارآمد در انعكاس نيازهاى جمعى جامعه اش دست
يابد و رويايى توانست با تامل در بيان اديبان عارف پيشه به زبانى پروازگر و
بيانى فشرده و تو در تو برسد كه حجم تازه اى از تصاوير انديشگى و جولان هاى
تخيل خويش را سامانى نوببخشد. هنوز در ابتداى راه هستيم و فروتنانه مى
توانيم از هر آن جه انسان اين سياره در هر جا و هر زمان خلق كرده ، دست
مايه اى براى ادامه ى ميراث بشرى فراهم كنيم.