|
داستانی
كه هنوز صفحه ی آخرش خوانده نشده است
مژگان
اميري
وقتي گيسوانت را شانه مي كردي گفتي-
« حالا خيلي دير است»
و من لكه هايي بر ديوار ديدم و چيزي نگفتم؟
منظومه ي
سنگ آفتاب
اوكتاويوپاز
برگردان:
احمد ميرعلايي
و شايد اندوه بزرگ آن است كه بعضي وقت ها داستان ها
خيلي حقيقي اند و يا خيلي حقيقت ها خود را در قالب داستان ها به تصوير
مي كشند. هر چند تاثيري بر حجم اندوه سرازير شده در يقيني كه پوست
تركانده ندارد.
و
اين شايد يك داستان بود اگر در كتابي مي خوانديم هرچند اينگونه نيست.
ورق هاي نوشته شده ي اين داستان ها حجم دارند، از ماهيتي فيزيكي
سربلند مي كنند، راه مي روند، مانند من و شما نفس مي كشند و بعد يك
دفعه كنار يك جوي آب كثيف در يك خيابان مي نشينند تا تبديل شوند به
قسمتي از يك حقيقت. چيزي در ما سرازير مي شود و مي چكيم در تلخي يك حجم
در سرگرداني يك بطري.
و
اين داستان كه تازه شروع نشده اما تازه رنگ به رنگ شدن خود را تاب مي
آورد از تصويري به تصويري ديگر نفوذ مي كند. صدايي مي شود تا دري باز
شود و هي ورق مي خورد. از ميرعلايي به پوينده گره مي خورد از
پوينده به مختاري از مختاري به فروهر از فروهر به پروانه از پروانه به
دواني از دواني به ضيايي نيا از ضيايي نيا به تقي زاده و
…
و استبداد يعني همين.
نفس
ك شيدن
زير سايه ي بت ها و ايدئولوژي هاي نخ نما شده به چيز ديگري جز اين نمي
رسد و نخواهد رسيد. وما بيست و چهار سال است كه هنوز داريم داستاني را
مي خوانيم كه بهمن يك سال نه چندان دور فكر مي كرديم اين كتاب را
بستيم و خط هاي يك داستان تازه خواهيم شد. هر چند امروز مي دانيم حركت
در يك قاعده محدود با يك پنجره و فقط يك پنجره براي ديدن كه آن هم دست
بر قضا به ديوار خانه همسايه باز مي شود يعني همين، با هر اسمي كه
مي خواهد باشد و با هر تصويري كه مي خواهد خود را ميان خطوط به نمايش
بگذارد. و استبداد، استبداد است چه سلطنتي وچه مذهبي و چه سياسي و چه…
وقتي هنوز روزنامه ها بسته نشده بود، گاهي زيرنويس اين داستان را در
خطوط آنها مي شد ديد و به ياد تصويرهايي حقيقي در يك حقيقت داستان شده
افتاد. رد نگاهشان را پيدا كرد و به اين فكر افتاد كه قهرمان هاي يك
داستان از متن بيرون زده اند، شانه به شانه ي تاريخ اندوهناك يك ملت و
نسل جوان آن كه با تعريف هاي خود مي خواهد داستان هايش را بنويسد و به
جاي يك كتاب به هزار كتاب تبديل شود، در كوچه و خيابان به بارقه هاي
اميد و پويش تبديل شده اند و مي روند كه صفحه ي آخر تمام داستان هاي
ناتمام را بخوانند نقطه اي شوند بر صفحه هاي غلط نوشته شده ي چيزي به
نام تاريخ با آن همه كتاب پر اشتباه، كه شايد اين گونه نشد.
هرچند رد پاي ميرعلايي را از كنار يك بطري هنوز هم كه دنبال كنيم به
خانه فروهرها مي رسيم و از آنجا ب ه
شايد ديوارهاي اوين و زهرا كاظمي و بعد به سلول كسي مثل زرافشان و…
بگير و برو كه اين داستان پر است از حجم حضور انسان هايي كه كم هم
نيستند گيريم در پرونده قتل هاي زنجيره اي نباشند اما در جهنم آباد ها
كه دفن شده اند و يا جزء مردگان درجه چندم بمباران ها كه هستند وقتي
تمام فيلم ها در توصيف هشت سال دفاع مقدس فقط از كساني به نام شهيد نام
مي برد كه در خط اول جبهه بودند و باز دست بر قضا يا از سپاه پاسداران
بودند يا بسيج و گاهي ارتش هم حضوري دارد و البته گاهي، و بقيه انسان
هايي كه در شهر و خانه اشان از هجوم بمب ها در امان نماندند چيزي
نبودند جز سياهي لشكري كه به عبث به ميدان آمدند و همين و به قول قديمي
ها؛ سهم زغالي بودند.
و
اين متن شايد تنها مي خواست بگويد علي رغم تمام پاك كن ها و غلتك ها
براي صاف كردن صورت مسئله ديروز دوباره با ديدن ترجمه ميرعلايي رد پاي
او را در پشت ويترين كتابفروشي ديدم و تصويرش را كه در كنار پوينده و
مختار ي به عبور مردم نگاه مي كردند، پوستر فروهر در كنار صمد بهرنگي
روي ديوار يك مغازه بود و طرح جلد كتابي پر شده بود از طراحي تصويرهاي
آنان و انگار دوباره فهميدم هيچ وقت هيچ قدرتي نمي تواند از جواب دادن
به مسئله اي فرار كند و هيچ مسئله اي حذف يا پاك نمي شود تا جواب خود
را نگيرد. اين ديگر ربطي به ميرعلايي و فروهر و پوينده و دواني و…
ندارد خاصيت اين گونه داستان نويسي ها اين است كه بايد اين رد پاها به
يك سرانجامي برسد و در يك نقطه با صورت مسئله رو به رو شود و كارزار
آخر را در پرده آخر بازي كند تا آن چه بر صحنه باقي مي ماند نه يك
تصوير پوچ كه عرياني يك نام از تمام زوائد باشد و درخشش يك حقيقت.
و اين مي شود داستاني كه صفحه آخرش خوانده خواهد شد.
سکوت به احترام
شهيدان راه آزادی

Nasar Zarafshan (
Writer& Lowyer) in prison
ناصر زرفشان ، نويسنده و
وکيل در زندان
|