راوی
باغ های
از دست رفته
جواد فاضل
نقدی
بر، دروازه هاي
بسته ي تقويم
گزينه شعرها ، آصف باختري
نشر اتي پرنيان پاكستان
هنوز با حنجره همه ققنوسان در اين صحاري
آواز مي كارد بيابانگرد
هنوز يك باغستان سيب سرخ
در آستين دارد بيابانگرد
هراژ ( كار ) در حيطه ي ادبيات روايي ، هنگامي مي تواند صفت ( هنري بودن )
را يدك كشد كه ( خلق ) شده باشد . بدين ترتيب به واسطه ي عاملي مهم كه آن
را ( خلاقيت ) مي ناميم ، اثر هنري به يك رخداد ( خود قانون ) بدل مي شود .
كار هنرمند ، ارائه واقعيت هاي جامعه يا تسلي دردهاي هر چند دهشتناك آن
نيست ، چه در اين صورت ، اثر روايت گر به كليت مي رسد و شيئي در اثر «
ارائه شدني » مي شود
در اين صورت ،متن در سازش با شيئي ارائه شدني به تصرف واقعيت مي پردازد و
بدين ترتيب ، ( زيبايي شناسي اثر هنري ) تنها به ( زيبايي شناسي شيئي زيبا
) محدود خواهد شد
اين مقوله به ويژه در ادبيات به شدت روايي مدرن بارز مي شود و هنر بهاي
سنگيني را به خاطر اسارت در تجربه هاي ( ارتباطي - واقعي ) پرداخته است
خطا سير روايت - با تأكيد بر خطي بودن روايت - تسلي بخش وحشتي فراگير مي
شود و گفتمان اثر و ذهن مخاطب در چنين اثري ارائه گر ( قانون كلي ) براي
تسكين - « دردهاي مشترك » - مي شود و جايگاه خلاقيت را اشغال مي كند
اخوان روايت گر - تاريخي بر باد رفته - مي شود ، شاملو - درد مشترك - نوع
بشر را روايت مي كند و واصف - راوي باغ هاي از دست رفته - مي شود . در اين
راستا به نمونه هاي زير توجه كنيد
(ما
/ فاتحان شهرهاي رفته بر باديم / با صدايي ناتوانتر زانكه بيرون آيد از
سينه / راويان قصه هاي رفته از ياديم ( اخوان
(من
درد مشترك ام / مرا فرياد كن ( شاملو
(شهرزاد
قصه گوي شرق / هيچ يادت هست / نيمروزاني كه سيب سرخ باغستان مشرق را / دستي
از آن سوي مغرب چيد ( واصف
در خلق اثر هنري بايد براي راه يابي به افق هاي تازه اي از هستي ( متخصص )
شد . اما چنين تخصصي ( تكنيك ) نيست تا بتوان آنرا از طرق آكادميك يا
تئوريك تجربه كرد
اثر روايت گر آن گاه كه با (تاريخ ) تطابق يابد ، و به هر نحوي به انبوهي
از تجربه هاي تئوريك از يك قطعه ي تاريخي بدل شود با روح هنر رويارو مي شود
چنين اثري ، هر چند ممكن است به خاطر همين ( تطابق با تاريخ ) تلعيد شود يا
منزوي گردد، ولي بلافاصله با تغيير خط مشي آن دوره ي تاريخي ، در بازار
كتاب و سياست فرهنگي چايگزين مي شود و خود به عنوان - ديكتاتوري فرهنگي -
هنر را تهديد مي كند
در اين صورت ، قوانين زيبايي شناسانه ي اثر كه توسط جو سياسي - فرهنگي
جامعه تعريف مي شود به شكلي ارتجاعي به - نو آوري هاي هنري - حمله ور مي
شود و از هنر يا هنرمند هوادار وضع موجود يا مخالف با وضعيت پيشين حمايت مي
كند
هنر ( تطبيقي با تاريخ ) فرهنگستاني مي شود .
واصف, واصف قطعه اي از تاريخ افغانستان است ، با ارائه ي تصويري شاعرانه از
واقعيت تاريخي آن قطعه و مادام كه اين قطعه ي تاريخي تغيير كند ، رسميت مي
يابد و مخاطبان بي شمار پيدا مي كند
اثر « واصف » اكنون كه قطعه اي نو از تاريخ افغانستان به وقوع پيوسته ،
رسميت مي يابد و ابتذال هنر همان جايي رخ مي دهد كه ارزيابي اثر هنري
براساس بازدهي اش صورت گيرد
و
البته چنين اثري تاريخ مصرف اش تا هنگامي است كه نيازهاي اين قطعه ي تاريخي
را بر آورده سازد . به نمونه هاي زير از واصف در اين راستا توجه كنيد
الف ) چه ره آوردي ما را بايسته تر بود / ما گوسپندان گمشده در مرتع كاغذين
تاريخ را / ما چشم در راهان تبسم سبز تقويم را /…
ب
) او با دهان خونين ترين ترانه ها / بر لبان پيمان بوسه زده ات / نه پيمان
با ريشه ي اين سال هاي روسپي / كه پيمان با قصيده ي قرن عصمت خاك /… / و
شاعرآن / تير خلاص را بر شقيقه ي تاريخ / خواهد كاشت
ج
) اي راويان نسل گند آور / خنياگران پار/ تاريخ خود بر سنگ بنوشتند و
ماندند / اما دريغا / خنياگران روزگار آتش و آوار/ تاريخ خود بر آب بنوشتند
و رفتند
?نسان
در هنر نقشي اساسي دارد و اين غير قابل انكار است . اما نه انسان تعريف شده
بر اساس ماركسيست ، نه انسان ضجر كشيده ي افغانستان و نه انسان چارچوب شده
در غرب.
?وباره
بر اين نكته تأكيد مي كنم كه كار هنرمند - خلق - است ، و در برخورد با
انسان ، آنگاه كه هنرمند گونه هاي جديدي از هستي را آزمايش كند ، به شيوه ي
تازه اي از انسان مي رسد
انساني كه مي تواند - جهاني - باشد ، نه ايراني و نه غربي . و تنها در اين
صورت و با چنين نگرشي ، مي توان اثري جهاني خلق كرد .
به عنوان مثال مي توان به - زن - به عنوان پرسوناژي كه سال هاست در پي
احقاق انسانيت خويش است ، توجه كرد . زن ، در ذهنيتي راستين خواهان آزمايش
راستين انسان بودن است ، نه غربي يا شرقي بودن
در اين راستا ديگر نمي توان چيزي به نام ( مليت ) يا ( قوميت ) را در اثر
هنري مطرح ساخت
«
واصف » داستان ضجر كشيده ي
افغان را تعريف مي كند ، كه پي گير انسانيت ملي - افغاني خويش است تا مليت
و كشورش را دوباره بسازد
الف ) نياي من / زخم باستاني خويش را / با نوشداروي انتقام خواهد شست
ب
) و اين دشت ، دشت سترون كه اقليم ابريشمين سحرگاه پندارها بود روزي / دگر
بار / شكوهنده از نخل هاي سرافراز و مغرور گردد
ج
) بالا بلند بانوي بغداد باورهاي پرندين ! / چون اين هزار و يك شب خونين /
در چار سوي انبوه / از شهر پنج ضلعي آزادي / ميوه هاي گنديده ي درختستان
دارها باشند / آيا تو در واژه ي ديگري حلول خواهي كرد ؟
اشاره شد كه در - گفتمان - اثر و ذهن مخاطب ، آن گاه كه روايت ، خطي باشد ،
ارائه گر - قانون كلي - در متن مي شود . - روايت گفتاري - نيز داراي
ساختاري افقي است . واژه ها رازهاي روايت را يك به يك بر ملا مي سازند و آن
گاه كه گفتار ، در تداوم زنجيروارش آنچه را پنهان ساخته آشكار مي سازد ،
جاي هيچ پرسشي را براي طرف مقابل گفتگو فراهم نمي كند . در متن نيز ، آنگاه
كه هر سطر در تسلسل واژه ها ، مكمل سطرهاي پيشين براي ايجاد روايتي خطي مي
شود ، همين اتفاق رخ مي دهد . هر سطر توضيحي كامل و كافي ( در حيطه ي متن )
براي سطرهاي پيش از خود مي دهد و متن پس از اولين خوانش مصرف شده است .
چنين متني را بايد يك - « گفتار مكتوب » - ناميد و نه يك - « نوشتار »-
گفتاري كه مخاطبش را منفعل مي سازد و نقاط تأثر پذيراو و عواطفش را نشانه
مي رود ، و در اين صورت اين « شاعر شنيدني است » و نه خواندني
به شعر «و آفتاب نمي ميرد » توجه كنيد
...و
سايه گفت به باد / چه روي داد كه شهر / بلند قامت بالنده / ستبر بازوي
توفنده / كه هر گذرگاهش / رگي ز پيكر هستي بود
اولين چيزي كه رخ مي نمايد همان - گفتگو - است . « سايه » روايتي را براي «
باد» مي گويد ، روايتي از شهري كه پس از آن « توضيحش » مي دهد : چه روي داد
كه شهر بلند قامت بالنده ستبر بازوي توفنده كه هر گذرگاهش رگي ز پيكر هستي
بود … تا اينجا راوي در - گفتار - شهر را و مشخصات شهر را توضيح داده و پس
از آن نيز هر سطر مكمل همين توضيحات مي شد .هراز چند گاهي ، عواطف مخاطبش
را نشانه مي رود : گرسنگان بيابان را / ببين چگونه به تصوير نان فريفته اند
و
در پايان جاي هر پرسشي را با طرح دو پرسش از مخاطب مي گيرد : برو بپرس مگر
راه ديگري هم است ؟ / برو بپرس در اين راه رهسپاري است ؟ /
آنجا كه خودش بلافاصله جواب اين پرسش ها را مي دهد : و سايه گفت به همزاد
خويش آري است
و
پيش از آن راه جنگل سبز اميد را نشان داده است : و دست كوچك هر سبزه / ترا
به جنگل سبز اميد مي خوانند
با اينكه بيشتر اشعار « واصف » پانوشت تاريخي در كابل را دارند ، اما تأثير
شديد زباني و ساختاري اين اشعار از زبان و ساختار « اخوان » غير قابل انكار
است . گويي شاعري هراتي به خراسان پيوسته است
آنجا كه واصف مي گويد
اي گروه دوست يا دشمن / دور يا نزديك / هان مپنداريد / كان درخت سالخورد
امروز / سخت بي برگ است
اخوان سروده است
اي گروهي برگ چركين تارچركين پود / يادگار خشكسالي هاي گرد آلود / هيچ
باراني شما را شست نتواند
نمونه هاي زيادي از اين دست را مي توان در اشعار واصف يافت .
5.
?ما آنجا كه ادبيات ،
حتا در سرزمين مادري اش ، متفاوت باشد ، تبعيد مي شود .
ادبيات متفاوت ، تبليغ نمي شود ، رسانه اي نمي شود و كمتر مخاطب مي يابد و
حتا در ناحيه اي كه در تضاد با زبان اتوماتيك و سنت ايستاي جامعه باشد ،
سركوب و تهديد مي شود
در شعرواصف ، « تبعيد » واژه اي است كه بر آن تأكيد مي شود، نه ازآن لحاظ
كه اين قلم اشاره كرده است . واصف عنوان شعرش را « ستاره تبعيد » انتخاب
كرده يا در جايي مي گويد
اي روح سبز شكفتن / مصلوب جاودانه / در ژرفناي واژه ي تبعيد … و اين همان
شكل ( خود- تبعيد ) انساني است كه مهاجرت كرده است .
اكنون كه مردم افغانستان فرصت يافته اند فرهنگ گسست يافته و از هم پاشيده ي
خود را باز يابند ، مسئوليت سنگيني بر دوش نويسندگان و هنرمندان آن كشور
قرار دارد
شعر« واصف » ممكن است در افغانستان به واسطه ي وضعيت تاريخي جديد متبلور
شود و به شدت مخاطب يابد و حتا از جانب نوشاعران تقليد شود ، اما به عنوان
يك - حركت - در ادبيات از جانب منتقدان ادبي نمي تواند مطرح شود . « واصف »
هر چند ممكن است تا مرحله ي يك شاعر ملي عنوان شود ، اما تأثير او از شعر
پارسي و مهاجرت زبان و ساختار ادبياتش - به شكلي كاملاً صوري -
به ادبيات دهه ي چهل ايران ، به وجود نگاهي كه به عناصر
بومي و واژه هاي محلي دارد ، فرايند ـ مفعول شده گي ـ را در شعر افغانستان
به شدت دامن مي زند و مخاطبي كه در افغانستان به چنين گويش عادت كرده باشد
، ادبيات نوآور و متفاوت را به تبعيد مي فرستد