غربت من
وسعت مرد سالاري توست
خيابان هاي خاکستري اش
گيجم مي کنند
مثل کوچه هاي تهي از خاطره ي
درست
اين تبعيد گاه . .
.
ثانيه شمارت هم که مادام
آينه ي آرزوهايم را مي شکندو
پيش پايم مي ريزد،
خنجر نگاهشان نمي داني چه اندازه
بُرّان است
آن دم که در پاي رفتنم فرو مي رود و
مي پرسدم که :
چه شد ؟!
چه بگويم . . .
چه بگويم که نه آن سوي سنّت برنجد و
نه اين سوي تجدد !
اصلا من کجا بايستم
که به فرهنگ و تمدن با شکوه تو بر
نخورد ؟
تسبيح گلاب اندود مادر بزرگم را
جايي کنار اين مايکرو وِيو گم کرده
ام
از شدت بي حواسي
امتحان داشتم آخر
امتحان بُرد پزشکي _ _
سرم شلوغ بود
شهرزاد " قصه گو و "
جيني " افسون گر هم "
ديگر به درد من نمي خورند
اصلا قبولشان ندارم
لحظه هاي من با هزار بايد و شايد
در آزمايشگاه جستجوهاي روزانه ام
تصعيد مي شوند
پيشاني حوادث مسلولت آخر
خيلي داغ است ؛
تاريخ مذکرت را بگو
در آمد سبزش
ارزاني کيف پولش ،
کارت اعتباري من از بهره ي انديشه
هايم
پُر است ؛
گردن بند گل ياس و
دستبندزمرد هم
نمي خواهم
اشکي هم ندارم که بريزم
خيالش آسوده ؛
بغض چند هزار ساله ي شعرم
از وحشت توقيف
به خود سانسوري محض رسيده
بگو بيايد و فقط
ساعتي آشپزخانه را تحويل بگيرد
تظاهراتِ ضد جنگ است
بايد بروم
.